چهارشنبه نهم شهریور 1390
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت ...
عید آمد و زد ساز دلم دیمبله دیمبا
همپا شده اعضای تنم با گل صحرا
تا گوشت شود عید بچسبد به تن من
بخشید خدایم همه ی حق خودش را
گر لطف شما شامل حالم شود امروز
انگار دوباره شده ام وارد دنیا
پس یاد بگیرید ز رحمان و نگیرید
این عزت پوشالیمان را به تمنا
در یک کلمه بخشش خود را کنید ابراز
درگیر نگردید به اما و اگر ها
یک حال اساسی بدهید همچو خداوند
تا ریشه زند بذر محبت به دل ما
*******
می پرسی اگر میان راهی چی کنی ؟
گر زندگیت رفت به تباهی چه کنی ؟
اعداد گنه سنج همه صفریده
تا باقی عمر خود بخواهی چه کنی
شنبه سیزدهم فروردین 1390
سرقتی دیگر !
بوی پَرپین بوی تاره بو مٌتو
تُرشوکای رسته آفتاب خورده خوب
مُشتَکای کراتی و جیکه ای
دشت سبز کاکُلی
نون تیری ، گِرده داغ
رقص پروازی ز گاچی های باغ
خلوت گرم قِلاسوزوک مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار ...
خوش به حال روزگار
خوش به حال روزگار...
پرپین : خرفه ، گیاهی خوراکی
تاره : جوانه های میوه درخت نخل
ترشوک : ترشک ، گیاهی ترش مزه
مشتک: نانی محلی تقریبا
کرات: ترب
جیکه : پیاز وحشی
کاکل : گیاهی خودرو و خوراکی
نون تیری :نان های پهن و نازکی است
گرده : نمی دونم چجوری معرفی کنم ! یه جور نان در نظر بگیرین نان دایره ای کت و کلفت با کنجد روش
گاچی : دم جنبانک
قلاسوزوک : پرنده ایست دیگر
"سال نو مبارک "
جمعه بیستم اسفند 1389
حوصله ام سر رفته !
من درون قفس سرد کلاسم دلتنگ
می پرد مرغ خیالم تا دور ...
وای استاد
استاد
پر مرغان خیالم را چید ...
(برگردان شعر حمید مصدق !)
سه شنبه چهاردهم دی 1389
درک - مدرک
عِروسُم کِردِنُ باور نُواوی
ری پوشی گِروِمه چادَر نواوی
ایقَه درس خوندِمو جون کندُم آخُر
شو و روزم به از زیور نواوی
نِشُندُم ایی بُوام سِر سفره ی عقد
دل سنگِش وُ گِروَم تَر نواوی
نِنَم کِل می زِد و خین قیت می دا ، ها ؟
جلو آقام چِطو یَکدَر نواوی ؟
******
یه هفته جنگ گُتی بینِ خُم بی
نِکه درکُم ، سی مو سنگر نواوی
سی بی صاو کو ، دل طیفون زِدِی مو
ایی مِردَک چَن دِقِ لنگر نواوی
****
زِوو مُنگه که مُندو مِی چِطو مِی ؟
مِثِ میرِی تو دانشور نواوی ؟
چیشُم پُر اُو ، دِلُم پر خین ، مو گفتم
سِواد دارشَم کِم از قیصر نواوی
تِفکُر هر دو تاش تو قرن واسط
که یکشو قرآنه از بر نواوی
همه گفتن تحمل کُ، بُخا خین
مِی یاقوت از ایی ره گوهر نواوی ؟
نِهادُم ری جیگر دندون ولی کو ؟
که واوی بدتر و بِختَر نواوی
ری اعصاب خُردیه می گُم ولی خُ
پسر دلخاش بوئه دختر نواوی
سه شنبه چهاردهم دی 1389
ترجمه ی درک - مدرک
مرا عروس کردند و باورم نشد
چادر گریه هایم را نپوشاند
اینقدر درس خواندم و جان کندم ، آخر
شب و روزم بهتر از زیور نشد
پدرم مرا سر سفره ی عقد نشاند
دل سنگش با گریه ام تر نشد
مادرم کل می زد و خون قورت می داد ؟ هان ؟
جلوی پدرم چرا محکم نایستاد
یک هفته جنگ بزرگی بین خودم بود
درکم نکرد ، برای من سنگر نشد
برای این بی صاحاب ، دل طوفان زده ی من
این مردتیکه برای چند دقیقه لنگر نشد
زوو ( زیور) غر میزند که ماندنی ( اسم شوهرش ) مگر چرا مگر ؟
مثل شوهر تو دانشور نشد
چشمهایم پر آب ، دلم پر از خون گفتم
سواددارش هم کمتر از قیصر نشد
تفکر هر دو تایشان ، در قرن واسط
چرا که یکی از آنها قرآن را یاد نگرفت
همه گفتند تحمل کن ، خون بخور
مگر یاقوت از این راه گوهر نشد ؟
دندان روی جگر گذاشتم ولی کو ؟ (پس چه شد ؟)
که بدتر شد و بهتر نشد
از روی اعصاب خوردی است که می گویم ولی خب ...
پسر دلخوش باشد که دختر نشد
یکشنبه هفدهم مرداد 1389
بیوگرافی
برازجونیا خوب می شناسنش چون توی یکی از مکانهای پر رفت و آمد این شهر یعنی شاهزاده ابراهیم در رفت و آمده . پیرمردیه ندار ولی با آبرو . خودم به شخصه تا حالا ندیدم که دستشو جلو کسی دراز کنه . معمولا با سلام علیک می ره پیش یه خونواده یکی دو دقیقه می ایسته اگه غذایی میوه ای چیزی توی اون یکی دو دقیقه بهش دادن که هیچی اگه نه میره سراغ یه خونواده ی دیگه . همین .
صدقات مخصوص فقیرانی است که در راه خدا ناتوان و بیچاره اند و توانایی آنکه کاری را پیش گیرند ندارند و از فرط عفاف چنانند که هرکس از حال آنها آگاه نیست پندارد غنی و بی نیازند شما باید بفقر آنها از سیمایشان پی برید که از عزت نفس هرگز آنها چیزی از کس سوال نکنند و هر چه انفاق کنید خدا بر آن آگاه است ( بقره آیه ۲۷۳)
این طور که شنیدم ( از خودش ) از ترس خان از شهرشون فرار کرده و یه مدت یه شهر دیگه بوده و دست آخرم امده اینجا . مامان میگه زمانای گذشته میرفته از تو کوه و اینا هیزم جمع می کرده می برده می فروخته ولی با وجود فقری که دست به گریبانش بوده حاضر نمی شده بره گدایی .
یه چوب داره که اگه ازش بخوای اونو به طرف آسمون می گیره و صدای شلیک اسلحه رو تقلید می کنه
یه مدت پیش از درد زانوهاش ناله می کرد . اما ...ناله های مردونه
یکشنبه هفدهم مرداد 1389
بیوگرافی
برازجونیا خوب می شناسنش چون توی یکی از مکانهای پر رفت و آمد این شهر یعنی شاهزاده ابراهیم در رفت و آمده . پیرمردیه ندار ولی با آبرو . خودم به شخصه تا حالا ندیدم که دستشو جلو کسی دراز کنه .معمولا میاد ژیش یه خونواده یکی دو دقیقه می ایسته و سلام علیک می کنه اگر توی اون یکی دو دقیقه غذایی میوه ای چیزی بهش دادن که هیچی اگه نه می ره سراغ یه خونواده ی دیگه . همین .
این طور که شنیدم ( از خودش ) از ترس خان از شهرشون فرار کرده و یه مدت یه شهر دیگه بوده و دست آخرم امده اینجا . مامان میگه زمانای گذشته میرفته از تو کوه و اینا خار و از این جور چیزا جمع می کرده می برده می فروخته ولی با وجود فقری که دست به گریبانش بوده حاضر نمی شده بره گدایی .
یه چوب داره که اگه ازش بخوای اونو به طرف آسمون می گیره و صدای شلیک اسلحه رو تقلید می کنه
یه مدت پیش از درد زانوهاش ناله می کرد اما... ناله های مردونه
یکشنبه هفدهم مرداد 1389
پیر نی نیزک
نوری از انوار خورشید عبا باشد گلان
تیرکی خوردی ز خان ، هرگز منال ز آوارگی
تیر طعنه بدتر از تیر قضا باشد گلان
زخمها با هر اشارت بر دل و جانت زنند
در دل صد چاک تو بس ماجرا باشد گلان
گو بیاید گر کسی یکدم تمنایت شنید
نزد عِزَّت یک تمنا هم خطا باشد گلان
***
خورده اند حق تو را ، دیدیم و کس حرفی نزد
تیر خود بر ما بزن ، کاین حق ما باشد گلان
لنگ لنگان می روی از پیش چشمم هان بدان
درد کوری بدتر از درد دو پا باشد گلان
جمعه بیست و پنجم تیر 1389
مسابقه با جایزه
بالاخره برگشتم
ممنون از دوستانی که تو این مدت مدیدی که نبودم منو تنها نذاشتن . ![]()
خب برم سر اصل مطلب:
عزیزان حدودا 2 هفته پیش در راستای تلاش برای سرودن شعری مناسب برای امام رضا (ع) این بیت شعر یهو به ذهنم اومد :
بود وضعم خراب آقا مرا هم می پذیرید ؟
گناهان یک کتاب آقا مرا هم می پذیرید ؟
ولی دیگه چیز درست و حسابی ای به ذهنم نیومد . بنابراین تصمیم گرفتم این مسابقه رو ترتیب بدم
همه هم دعوتید .
خب دوستان چرا معطلید ؟
بسم الله
( از دوستانی که نرسیدم دعوت کنم همین الان و همین جا عذر می خوام )

